می خواستم زندگی کنم

راهم را بستند

ستایش کردم

گفتند خرافات است

عاشق شدم

گفتند دروغ است

گریستم

گفتند بهانه است

خندیدم

گفتند:دیوانه است

دوست داشتن متعالی

دوست داشتن متعالی:

زاده ی روح

واندیشه

ونیاز غربت

وخویشاوندی درون است

من چیستم؟

مگر من چیستم؟

افسانه ای خموش در آغوش صد فریب

گرد فریب خورده ای از عشوه ی نسیم

خشمی که خفته در پس هر درد خنده ای

رازی نهفته در دل شبهای جنگلی

من چیستم؟

برجا ز کاروان سبکبار آرزو

خاکستری براه

گمکرده مرغ دربدری راه آشیان

اندر شب سیاه

من چیستم؟

یک لکه ای ز ننگ به دامان زندگی

وز ننگ زندگانی آلوده دامنی

یک ضجه ی شکسته به حلقوم بیکسی

راز نگفته ای وسرود نخوانده ای

من چیستم؟

لبخند پر ملامت پاییزی غروب

در جستجوی شب

یک شبنم فتاده به چنگ شب حیات

گمنام و بی نشان

در آرزوی سر زدن آفتاب مرگ

دکتر علی شریعتی

رهایی از خویشتن

دکتر شریعتی در مورد هنر چه عقیده ایی دارد؟

ای انسان امروز

هنر را نجات دهید

هنر تنها ابزار تزیین نیست

تنها وسیله ی تفنن نیست

هنر یک رسالت بزرگ وعمیق دارد

هنر را نباید به دیوار اطاق خواب یا نشیمنمان

بیاویزیم و لذت ببریم

هنر یک طوطی گویای اسرار است

باید از او بیاموزیم و لذت ببریم

هنر یک کبوتر قاصد است باید پیامهایش رابشنویم

 

در راه طلب عشق اولین قدم برداشتن غرور است

دکتر شریعتی می گوید:

در راه طلب عشق:اولین قدم برداشتن غرور است

زیرا غرور حجاب راه است

گفته اند:نامرد غرورش را می فروشد

وجوانمرد آن را می شکند

نه به زروزور

بل بر سر دوست

که غرورهای بزرگ همواره از عصیان وصلابت سیراب می شوند

 

برخورد اندیشه ها

در برخورد اندیشه ها

ستیزه گری باعث بقاست

تفکراتم را بسط می دهم

تا با افق دیگری به هستی

نگاه کنم

شعری از فهیمه خراسانی

سخنی از دکتر شریعتی

حرفهایی هست برای نگفتن

وارزش عمیق هرکسی

به اندازه ی حرفهایی است که برای نگفتن دارد

اما کتابهایی نیز هست برای ننوشتن

ومن اکنون رسیده ام به آغاز چنین کتابی

که باید قلم را کنار بگذارم ودفتر را پاره کنم

وجلدش را به صاحبش پس بدهم

وخود به کلبه ی بی درو پنجره ای بخزم

وکتابی را آغاز کنم که نباید نوشت

الهی

خداوندا!

هرکجا تنفر است بذر عشق بکارم

هرکجا آزادگی است ببخشایم

وهرکجا غم هست شادی نثار کنم

الهی توفیقم ده که بیش از طلب همدلی،همدلی کنم

بیش از آنکه دوستم بدارند،دوست بدارم

زیرا در عطا کردن است که ستوده می شویم

ودر بخشیدن است که بخشیده می شویم

دکتر علی شریعتی

تعریف دکتر شریعتی از لذت

اگر پادشاهان می دانستند چه لذتی دارد در میان برگهای کتاب به دنبال

واژه ها گشتن

به خاطر آن لذت

شمشیرها می کشیدند

عشق از دید شریعتی

همانگونه که عشق با اشک سخن می گوید

به همانگونه عشق بدون معرفت 

و معرفت بدون عمل

هیچ ارزشی ندارد 

سخنی از دکتر شریعتی

انسان به اندازه برخورداری هایی که دارد انسان نیست

بلکه درست بالعکس انسان به اندازه ی نیازهایی که در

خود احساس می کند انسان است

و هر چقدر فاصله بودن تا شدن زیادتر باشد

او آدم تر است

آن چیزی که هستیم تا آن چیزی می خواهیم باشیم

وسعت آن فاصله محک و میزان و معیار تعالی اندیشه

وتفکر و شخصیت انسان است.

زیستن از دیدگاه دکتر شریعتی

خدایا!

به من زیستنی عطا کن

که در لحظه مرگ

بر بی ثمری لحظه ای که

برای زیستن تلف کرده ام

سوگوار نباشم

تحمل آزردگی

دکتر شریعتی می گوید:

خدایا!اندیشه و احساس مرا در سطحی پایین میار که زرنگی های حقیر

و پستی های نکبت بار و پلید این شبه آدم های اندک را متوجه شوم٬

چه دوست تر می دارم ٬بزرگواری گول خور باشم تا همچون اینان

کوچکواری گول زن!

آرمانهای انسانی

دکتر شریعتی در خصوص آرمانهای انسانی می گوید:

انسان به اندازه برخورداری هایی که دارد انسان نیست

بلکه درست بالعکس انسان به اندازه ی نیاز هایی که در خود احساس

می کند انسان است

و هر چقدر فاصله بودن تا شدن زیادتر باشد ٬او آدم تر است

آن چیزی که هستیم تا آن چیزی که می خواهیم باشیم

وسعت آن فاصله ٬محک و میزان و معیار تعالی اندیشه و تفکر و شخصیت

انسان است

پلیدی و پاکی و پوچی

دکتر شریعتی همچون پلیس دقیق راهنمایی بر سه راهی زندگیمان

ایستاده ودر سوت خود می دمد و با دست خود ایست می دهد

و می گوید:

ایست!

این سه راهی است که در پیش پای تو نهاده شده است:

پاکی

پلیدی

پوچی

 

باور دکتر شریعتی

دکتر شریعتی بر این باور است که زندگی یعنی:

نان٬آزادی٬فرهنگ٬ایمان٬دوست داشتن

 

خود آگاهی

دکتر شریعتی خودآگاهی را (عصیان) و انسان را چون (فواره ای)

می انگاردو می گوید:

انسان فواره ای است که از قلب زمین عصیان می کند و در این جستن

شتابان و شور انگیزش هر چه بیشتر اوج می گیرد٬بیشتر پریشان و تردید

زده می شود!

سخنی از دکتر علی شریعتی

دکتر شریعتی بر این باور است که:انسان نقطه ای است میان

دو بی نهایت ٬

بی نهایت لجن!

بی نهایت فرشته!

 

گوسفندان دوپا

انسان نمیتواند به آسمان نیندیشد

چگونه میتواند؟

مگر انسانهایی که عمر را بی چرا

به چریدن مشغولند

       و سر به زمین فرو برده اند

 وپوزه در خاک دارند

  وغرق در آب وعلف اند

اینها که گوسفندان دوپایند.

    سخنی از دکتر علی شریعتی